خدای من خدای خوب من من در این وادی ناشناخته ی دل چه کنم من تنها تو را می جویم به هر کجا که میروم همگان به نوعی در جستجوی توهستند و تو می دانی... سخت دلتنگت هستم از تو گفتن برابم مثل یک رویا بود... اکنون می نویسم بدون آنکه ذره ای از وجودت را درک کنم... خدای من من در قلب کوچکم حضورت را ااحساس می کنم بدون آنکه بدانم چگونه از اول در این دریچه ی کوچک دل راه یافته ای من تا ابد درحسرت شناختنت خواهم ماند و من میدانم آنچه را که هیچگاه نخواهم فهمید... در ابتدای خلقتم بر هیچ احاطه داشتم و اکنون نیز با دنیایی از سرگشتگی و حیرانی خواهم رفت...
راستی امشب و فردا روز تولد منه
بار الهی به لطف عظمتت خانه ی قلبم را با طلویی دوباره آزین بخش... بار الهی به عظمت وجودیت سوگند که لحظه های نزدیکیت بر من... و دوری من از خود... لحظه هایی بس تلخ می باشد تو به لطف مهربانیت مرا در تنهاییم تنهای تنها مگذارتا بار دیگر از وجودت الهام بگیرم... بار الهی می دانم که سجده بر خاکت مقدس ترین بندگیست پس تو به لطف مقدسیت مرا پاکیزه گردان از هوای نفس بر من... بار الهی تو می دانی آنچه قلبم را به آتش می کشد و تو می دانی راه درمانش!!!...بار الهی تو می دانی من پیوسته در عدمم و تو می دانی که جاودانگی ازان کیست بار پروردگارا تنها تویی که می دانی....