خدای من خدای خوب من من در این وادی ناشناخته ی دل چه کنم من تنها تو را می جویم به هر کجا که میروم همگان به نوعی در جستجوی توهستند و تو می دانی...سخت دلتنگت هستم از تو گفتن برابم مثل یک رویا بود... اکنون می نویسم بدون آنکه ذره ای از وجودت را درک کنم... خدای من من در قلب کوچکم حضورت را ااحساس می کنم بدون آنکه بدانم چگونه از اول در این دریچه ی کوچک دل راه یافته ای من تا ابد درحسرت شناختنت خواهم ماند و من میدانم آنچه را که هیچگاه نخواهم فهمید... در ابتدای خلقتم بر هیچ احاطه داشتم و اکنون نیز با دنیایی از سرگشتگی و حیرانی خواهم رفت...
راستی امشب و فردا روز تولد منه
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:23 توسط مسعود |
دست همه ي كساني كه به وبلاگ من سر مي زنند درد نكنه واقعا" ممنونم و در ضمن تمامي مطالب اين وبلاگ از خودمه ای خوش آن روز که پرواز کنم تا در دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم